Sunday, October 01, 2006

Ù­
دیگه اینجا نمی نویسم...

Friday, September 29, 2006

Ù­
انگار همه چیز داره تموم می شه...
هیچ چیز نمی بینم...
حتی چند ثانیه بعد رو...

Thursday, September 28, 2006

Ù­
باز به سفر می روم و برمی گردم.
جمعه ساعت 4 بعد از ظهر:
-بریم شمال
-کی ؟
- نمی دونم تو هفته
- ماه رمضونه
- فردا
-باشه
صبح می ریم شمال شب برمی گردیم و یکی از بهترین خاطره ها را می سازیم.
تندیس
خاطره هایی رو که اون سال با هم ساخته بودیم مرور کردیم...

Thursday, September 14, 2006

Ù­
آیدین، ناغافل آمد...

Tuesday, September 12, 2006

Ù­
از ذهنم می گذره. فکر می کنم چند سال پیش بود؟؟؟ می دونم که تیر ماه بود حتی روز نهم. ولی چه سالی؟؟؟
سوار هواپیما می شم. می دونم که کسی دنبالم نمی یاد. اونجا می بینمش. می گه تابستان 79 بود!!!
من نپرسیده بودم به خدا!!!

Monday, September 11, 2006

Ù­
یه خاطره برای تعریف کردن دارم ولی می ذارمش برای بعد!!!!

Tuesday, September 05, 2006

Ù­
زندگی می گذرد. من به سفر می روم.

Monday, August 28, 2006

Ù­
خوشبخت ترین موجود روی زمین کرمی است که در هلو زندگی می کند!!!

Thursday, August 10, 2006

Ù­
زندگی ام خراب شده است بالا نمی آید. شاید هاردش سوخته باشد...

Saturday, July 22, 2006

Ù­
آقای ف. بیش از 30 سال است که در اتریش زندگی می کند. 27 سال است که از بیمه بیکاری امرار معاش می کند. روزی 3 پاکت سیگار می کشد و الکلی است.آقای ف. بسیار قد بلند و لاغر است.
خانم ش. 58 سال دارد. 2 سال است که از شوهرش جدا شده است. بسیار چاق است و بنا به گفته خودش در این 2 سال 19 تا خواستگار داشته است. بنا به اظهارات خودش ماشین پورشه داشته ولی در زندگی عشق مهم تر از پول است. به همین دلیل عاشق آقای ف. شده است.
این داستان یک نقطه گنگ دارد که من آن را نمی فهمم.
یا آقای ف. می خواهد سر خانم ش. کلاه بگذارد یا خانم ش. می خواهد سر آقای ف. کلاه بگذارد. ولی این را نمی فهمم که چرا؟؟؟

Saturday, July 15, 2006

Ù­
رفتیم شهر بازی، چرخ و فلک سوار شدیم. چرخیدیم تا به امروز رسیدیم.
با هم صحبت کردیم. قرار شد برگردیم. من برگشتم، اون موند.
داشتم می رفتم موبی دیک ناهار بخورم، جای پارک نبود، جلوی پارکینک پارک کردم، پلیس منو جریمه کرد.
برگشتم خونه، اون اومده بود،خوشحال بود، چرخیده بود به آرزو هاش رسیده بود.
تو انباری قایم شدم، نمی خواستم کسی گریه هام رو ببینه، اون رفت.
شهر بازی رو می خوان خراب کنن، تعطیله. من برای رسیدن به آرزوهام جایی رو ندارم که بچرخم...

Monday, July 10, 2006

Ù­
...
نه بیشتر

Sunday, July 09, 2006

Ù­
پنج دقیقه دیگر برگرد
به خانه برو
همانجا که تاریک است

Friday, June 30, 2006

Ù­
در نقطه صفر
به کسی فکر نمی کنم
خسته و تنهایم
در آستانه بیست و هفت سالگی!

Wednesday, June 28, 2006

Ù­
مثل یه رویا می موند. وقتی 10 سال پیش رو دوباره تجربه کنی مثل رویا می مونه!
بعد می فهمی 10 سال پیش چقدر عاقل بودی! چقدر عاشق بودی! می فهمی برای اینکه دنیا رو کشف کنی چقدر از دنیا رو از دست دادی! می فهمی چقدر دور شدی!
دیشب خیلی نوستالژیک بود.
برای چند لحظه 10 سال پیش رو دوباره تجربه کردم. هنوز سرم گیج می ره!!!!

Saturday, June 24, 2006

Ù­
مردم سرزمینهای خوشبخت فوتبال تماشا می کنند.
ما روی نفت خوابیده ایم، بنزین نداریم!!!

Tuesday, June 13, 2006

Ù­
تمام خوابهایم بارانی است.
به سفر می روم...یزد

Thursday, June 08, 2006

Ù­
ز خشکسال چه ترسی؟ - که سد بسی بستند:
نه در برابر آّب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

Wednesday, June 07, 2006

Ù­
حرفهایی هست که جرات گفتنش را ندارم...

Tuesday, May 30, 2006

Ù­
به شدت خستهام! به سفر می روم

Saturday, May 27, 2006

Ù­
روی دستهام، بازوهام، صورتم و... زخمهایی است که هر چند دیگه خوب شده و درد نمی کنه ولی هر کدوم یه یادگاریه، از بچگی و شیطنتهایی که تمومی نداشت... از کتک کاری توی مدرسه گرفته تا برگشتن ویترین خونه روی سرم... از اینکه اونقدر دور پرده پیچیدم تا چوب پرده کنده شد و افتاد روی سرم. از اینکه اونقدر پردیم تا سرم گیج رفت و افتادم سرم خورد گوشه تخت و شکست... هنوز زندم. جای هیچکدوم از اون زخمها درد نمی کنه. دیدن هر کدوم یه خاطرس و یه لبخند به دنبال داره. اما تو اومدی تو زندگی من. موقع رفتن دلم رو تیکه تیکه کردی. حالا زمان هم کاری نمی تونه بکنه. هر بار که بهش فکر می کنم درد میگیره.. انگار هیچوقت خوب نخواهد شد.

Thursday, May 25, 2006

Ù­
یک درد مشترکخواب دیدم آمده بودی. کجا کی نمی دانم. آمده بودی. تو بودی و من بودم و همه بودندو همه تو را جشن می گرفتند. خواب دیدم آمده بودی...
این سالها که می گذرند ...
نمی دانم کجا بودیم. در کشور تو یا کشور من یا سرزمین مادری مان . چه فرقی می کند؟ هر جا که تو باشی.. خواب دیدم آمده بودی.
زمان چه سرد همه چیز را ساکت می کند . من را ساکت می کند. ذفتر هایم را و شعر هایم را و اشکهایم را.. چه مردانه همه چیز را ساکت می کند. و من چقدر زنانه درد می کشم و زمان چقدر مردانه عاجز می ماند از ساکت کردن دردها. و من چقدر زنانه صبور می شوم .. تمام وسعت زمان بی کرانه را ...
خواب دیدم آمده بودی. خواب دیدم نمی خواستی بروی. .. این سالها که می گذرند؛ این سالها ...
زمان چقدر مردانه عبور می کند و من چقدر زنانه مرد می شوم. چقدر زنانه صبور می شوم . خاموش می شوم...

همین که تو هستی؛ هر چند پشت تمام دریا ها و کوهها و جنگلهای زمین ؛ زمانی تسلایی بود که دردی باقی نمی گذاشت. هنوز هم همه دریا ها و کوهها و جنگلهای زمین هستند. تو هم هستی. ولی نمی خواهی باشی. تمام دریا ها و کوهها و جنگلهای زمین هم که بروند از میان ما.. تا تو نباشی .. تا تو نخواهی که باشی چه فرق می کند؟ یک دریا کمتر یا بیشتر ؟ یک اقیانوس نزدیکتر یا دورتر؟ یک سال زود تر یا دیر تر؟ ..
زمان چه مردانه بازی می کند. و من چه زنانه از قوانین تخطی می کنم. چه زنانه بازی را به هم می زنم.. بازی فراموش کردن و گذشتن را...
و دست کلفت مردانه زمان.. دست محکم سنگین زمان که روزها و ماهها و سالها و سالها و سالها را سیلی می زند توی صورتم چه مردانه عاجز می ماند از اینکه انگشتهای زمختش را به گوشه های باریک و ظریف زنانه این سالها برساند و اسم تو را خط بزند از تمام غمها و بی خوابی ها و دردها و لذت ها و شادی ها و اوج ها و ترسها و اندوهها و حسرتها و امید ها و امید ها و امید ها ..
چه زنانه مرد می شوم و محکم. صبور و ساکت و سربه زیر و سخت ..
چه زنانه راه می روم و چه زنانه خسته می شوم و می نشینم زیر سایه ای که تو نیستی و سر می گذارم روی جایی که شانه تو نیست و نفس تازه می کنم و درنگ می کنم و دوباره راه می افتم توی روزها و ماهها و کوچه ها و دو راهی ها و شهر ها و کشورها و سالها و ترسها و تنهایی ها و تردید ها و تردیدها .. و تردید ها .. اگر تو نباشی؟ اگر نیایی؟ اگر فراموش کنی ؟ اگر نباشی؟ اگر راه را گم کنی ؟ اگر نیایی؟ اگر نخواهی که بیایی؟...
چه زنانه تردید می کنم و چه زنانه وحشت می کنم و چه زنانه خسته می شوم ... و دوباره راه می افتم ...
این سالها که می گذرند ..

خواب دیدم آمده بودی ...


Ù­
جودیت ویروست در شعر معروفش می گوید:
وقتی برای شام دیر می کند
و من در این فکرم که آیا با زن دیگری رفته
یا وسط خیابان افتاده و مرده است
همیشه ترجیخ می دهم که مرده باشد

Wednesday, May 24, 2006

Ù­
سرم گیج می ره! حالم از تو بهم می خوره! چرا نمی میری؟؟؟

Monday, May 22, 2006

Ù­
آن مرد آمد.
آن مرد با هواپیما از لندن آمد!!!

Saturday, May 20, 2006

Ù­
برای تو که هر روز مییای اینجا!

Wednesday, May 17, 2006

Ù­
تنها دغدغه ام کاری است که شروع کرده ام...

Friday, May 12, 2006

Ù­
طعم گس با تو بودن
مثل خرمالوی نرسیده

Saturday, May 06, 2006

Ù­
رویا می بافم!
مرد با مته آسفالت مغزم را سوراخ می کند.
رویاهایم خونی می شوند.، می میرند!

Monday, April 24, 2006

Ù­
باید 1000 بار بنویسم "من یه آدم معمولی ام" شاید تاثیر داشته باشه!!!

Monday, March 13, 2006

Ù­
تو خیابون روی آدمها اسم می ذارم.
اصغر، فریبرز، مینا جون، شادی...
زندگی هاشون رو برای خودم می کشم!

علی آقا یک رستوران تو خیابون 30 تیر داره، اسم رستورانش گل رضاییه است.(واقعا)
پدرش فوت کرده. (سالها پیش) هنوز با مادرش زندگی می کنه و نزدیک 45 سال سن داره.
سالها پیش عاشق زنی می شه که یه روز بارونی تو پاییز ترکش می کنه و علی آقا هیچوقت نمیفهمه چرا!!!
تو خونش بیش از 1000 تا کتاب داره و شبها که رستوران رو تعطیل می کنه با جواد که گارسون رستورانه عرق با ماست و خیار و کشمش می خورن. فقط نمی دونم راجع به چی حرف می زنن

به مادرش خیلی وابسته است و ترشی های رستوران رو مادرش می ذاره.عشق قدیمی و ناکام هیچوقت اذیتش نمی کنه اما نذاشته که دوباره عاشق بشه.

علی آقا یه مرد معمولیه زیر سقف آسمون همین شهر.شاید کمی خوشبخت تر...

Saturday, March 11, 2006

Ù­
پرده رو می کشم تا رابطه ام رو با تمام دنیا قطع کنم.
انسانها از بین تارو پودهای پرده تو چشام می ریزن...

باز فیلم می بینم!

Monday, March 06, 2006

Ù­
من مست می شم.
تو من رو می بوسی.
بوی الکل می دم.
خیلی از آدمها همینطوری تصادف می کنن می میرن!!!

Sunday, February 19, 2006

Ù­
پیش از این عزیز!
دیگر وقت رفتن رسیده است.
بیهوده خوابهایم را آشفته نکن.
من عاشق شده ام.

Tuesday, February 07, 2006

Ù­
یه حس ناب
یه عشق کوچولو
یه خوشحالی بزرگ
این روزا زندگی ام اینجوری می گذره:)

Saturday, January 14, 2006

Ù­
دوست دارمش...
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را
دوست دارمش...

فروغ فرخزاد

Saturday, December 24, 2005

Ù­
اینجوری بهم نگاه نکن. فکر می کنم عاشقت شدم!!!

سه شنبه صبح بیا بریم یه قهوه تو خالی بخوریم با یه کیک شاید عاشقت بشم!!!

ببخشید من چند وقت پیش نورونهای عشقی ام رو تو یه تصادف شدید از دست دادم الان یادم نیست شما را کجا دیدم. عاشقتون بودم؟؟؟

برای اینکه به روزمره گی دچار نشم قرصهای ضد عشق می خورم...این کار رو هر روز تکرار می کنم و دچار روزمرگی مزمن هستم!!!

من یه دیوونم...یه دیوونه خوشبخت!!!

Thursday, December 15, 2005

Ù­
حالا آنقدرها هم مهم نیست، عده ای هواپیما به آنها می خورد، عده ای آنها به هواپیما می خورند! عده ای هم از آلودگی هوا می میرند. برای خیلی ها هیچ فرقی نیم کند دیگران چگونه می میرند!!!!

Saturday, November 19, 2005

Ù­
من در او شنا می کنم، او که آرام می شود در او غرق می شوم.
من برای او ترانه ای در مورد خودمان می خوانم.
من روی دستان او پا می گذارم.
من انگشتان او را از هم باز می کنم و او با چهره عریانش میخکوب می ماند.
او با دهانش مرا می جود.
او سه رنگ در چشمان خود دارد.
من باز او را محکم در خود می گیرم.
رنگ او در حالتیکه درونش بیرون شده است کافی است تا مرا به کشتن او وا دارد...

چون
تو مرا با چیزی که درون توست اشتباه می گیری. نمی توانم بفهمم که چطور می خواهی از من استفاده کنی!!!

Monday, November 14, 2005

Ù­
جایی خواندم:
شاید خرگوشه خودشو به خواب زده تا لاکپشته خوشحال بشه!!!

نظر شما چیه؟؟؟

Sunday, November 06, 2005

Ù­
یه قسمتی از گذشته ام رو فراموش کردم ولی خودم هم نمی دونم کدوم قسمت.
وقتی صبح بیدار شدم همه چیز برام غریب بود. توی اتاقی بودم که هیچ چیزش بران آشنا نبود حتی پنجره های مشبکی که رو به ساختمان 5- 6 طبقه با سقف شیروانی قرمز باز می شد.در اتاقی بودم پر از کتاب. کتابهایی که گاه در بین آنها کلمات برایم آشنا بود. بومها، عکسها، رنگها، نقاشیها و کاغذها همه جا پر بود و بوی رنگ گویا عادت این اتاق بزرگ بود. سقف بلند و خورشیدی که از پنجره ها قیافه مسخ شده من را نگاه می کرد.
سعی کردم به خاطر بیارم. می دونستم کی هستم. می دونستم. هفت سالگی. دو سالگی. پانزده سالگی. بیست سالگی ...مدرسه، دانشگاه..شهر همه رو یادم بود.
بلند شدم. در بین کاغذها و عکسها و نقاشیها هیچ چهره آشنایی به جز چند عکس از خودم نبود. حتی هیچ کدوم از این عکسها رو یادم نمی اومد. مدل موهایی که هیچوقت نداشتم. لباسهایی که هیچوت نخریده بودم. سعی کردم آخرین خاطره زندگی ام رو به یاد بیارم.
خوب من الان کجا بودم. چند سال از اون اخرین خاطره گذشته؟ من چند سالمه؟ این مدت چه اتفاقی افتاده؟؟؟بقیه کجان؟؟؟
من یه قسمتی از گذشته ام رو فراموش کردم ولی نمی دونم کدوم قسمت!!!

Tuesday, November 01, 2005

Ù­
مجری تلوزیون یک شبکه خارجی با لبخند می گه: تا دیدار دیگه لبخند از رو لباتون کم نشه!
از دهایی که کرده خندم می گیره...

Thursday, October 20, 2005

Ù­
شدیدا دچار یک خلا عاطفی عمیق شده ام.
در چند روزه آینده حالم بدتر هم خواهد شد.
آیدین هم که برود
--------------------------
پزشک معالجم "مرگ" تجویز می کند.
پرستار " خاطرات نوستالژیک" به سرمم اضافه می کند.
مثل هنرپیشه ای که در حال مرگ است، تمام خاطرات از جلوی چشمانم می گذرد.
معده ام را با وایتکس لیمویی می شویند.
فایده ای ندارد. تو در من جذب شده ای.
من می میرم...

Saturday, October 15, 2005

Ù­
دیروز جمعه از سر بیکاری (هنگ اوور نبودم) لباسهایم را از روی رنگ طبقه بندی کردم و به یک نتیجه کلی رسیدم!


من هیج لباس سبزی ندارم!!!!


Ù­
وقتی طرف مقابلتون کار اشتباهی می کنه!!! این فرصت رو بهش بدین که کارش رو توجیه کنه. گاهی اونقدر جمله های خنده داری می شنوید که یادتون می ره طرف چیکار کرده. بخصوص اگه طرف عاشق فیلمهای تخیلی باشه...

*به گمانم این روزها ....ها با سفینه اینور و اونور می رن!!!

Tuesday, October 11, 2005

Ù­
چیزی شبیه جوجه اردک زشت.
با این تفاوت که هرگز زیبا نخواهد شد.
رابطه ام با تو را می گویم....

Sunday, October 09, 2005

Ù­
من بارها به آقای فرامرزی گفته بودم برای رسیدن به خواسته هایش هیچ کاری نمی تواند بکند ولی آقای فرامرزی اصرار داشت که می تواند خواسته هایش را در یک بطری بریزد و به دریا بی اندازد تا دریا آرزو هایش را برآورده کند.
آقای فرامرزی امروز یک افسردگی از نوع حاد دارد. او با اینکه به تمام آنچه در بطری نوشته بود و در دریا انداخته بود رسیده است امروز به این نتیجه رسیده است که خواسته های اشتباهی را درون بطری گذاشته است. بنابراین آقای فرامرزی حالش خیلی بد است.

من یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشود خواسته هایم را درون بطری می گذارم و به دریا می ریزم.

به گمانم دریا بی سواد است.

آقای فرامرزی حالش بهتر می شود.

Saturday, October 01, 2005

Ù­
فاصله " من " تا " تو " را دویده ام.
در بازه زمانی بیش از دو سال.
از " تو " متنفرم...

Wednesday, September 28, 2005

Ù­
حتی عاشق نیستم.
افسوس


Ù­
من اگر جای آدمها بودم حتما خودکشی می کردم.
اونوقت جانورهایی مثل من شاید زندگی بهتری داشتند.
آخه چیه این زندگی ت...؟؟؟؟

Saturday, September 10, 2005

Ù­
کاش تمام خاطره ها از ذهن پاک می شد. بخصوص خاطره های خوب سالها پیش تا امروز اینقدر دلگیر روزهای خوب گذشته نباشم.
گفته بودم بیماری عجیبی دارم. این روزها به طور بسیار شدیدی همه چیز نوستالژیک است....

Saturday, September 03, 2005

Ù­
خدا را شکر که الکل را آفرید.
خدا را شکر که مستی را آفرید.
خدا را شکر که روز بعد از مستی را آفرید...
تا من روز جمعه نه از روی بیکاری که به دلیل " هنگ اوور" از صبح تا شب روی تخت بمانم!!!

Saturday, August 27, 2005

Ù­
یه گاوهایی هستند که دوستشون دارم. مثل گاوهای روی بستنی پاک و گاوی که روی تبلیغات " روزانه" نقش بازی می کنه...
یه گاوهایی هستند که هیچ احساسی نسبت بهشون ندارم. مثل گاوهایی که توی طویله هستند و من نمی شناسمشون.
یه گاوهایی هستند که من ازشون متنفرم. مثل اون گاوهایی که در روز بارها و بارها باهاشون برخورد می کنم. این گاوها رو از نحوه رانندگی شون به خوبی می تونید بشناسید...

Thursday, August 18, 2005

Ù­
حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن...

Wednesday, August 10, 2005

Ù­
پسر خاله احمد پاشا در خیابان چندم کوچه هزاره زندگی می کند و انسان بسیار مغروری است. او هر روز صبح یک نان تست با مقداری پنیر می خورد.
پدر پسر خاله امیر پاشا قبلا یک قصابی داشت اما ناگهان در یک حرکت بسیار خارق العاده به مقدار بسیار زیادی پول دست یافت. بنابراین پسر خاله امیر پاشا اکنون آدم بسیار پولداری است و فکر می کند که از باسن فیل افتاده است. پسر خاله امیر پاشا تا به امروز از در هیچ دانشگاهی تو نرفته است اما فوق لیسانس " بیزنس" از " ال ای اس" لندن دارد. پسر خاله امیر پاشا برای نهار استیک با سس قارچ می خورد و تعطیلات آخر هفته را در مونتکارلو
می گذراند. پسر خاله امیر پاشا بی ام و سوار می شود.
من عاشق پسر خاله امیر پاشا هستم . او شخصیت بسیار قوی دارد. بسیار کاری است و هیچوقت دروغ نمی گوید.
اینها را نوشتم که بگویم پسر خاله امیر پاشا خیلی خوب زیر آب می زند. او استاد زیر آّ زنی است. باید او را به همکار سابقم معرفی کنم تا همکار سابقم که در این رشته استاد است با همکاری امیر پاشا یک باشگاه زیرآب زنی راه بی اندازند شاید آخر عاقبتی داشته باشند.

Sunday, August 07, 2005

Ù­
توسعه تعطیل شد.
هاتف هم..

Wednesday, July 27, 2005

Ù­
من بیماری عجیبی دارم.
آفریقای جنوبی به همسایگی ما منتقل شده.
من عاشق پسر باغبانمان هستم که در یو. سی. ال. ای درس می خواند و می خواهد که آدم بزرگی باشد.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم مردمان از گرما جان می دهند.
من در خانه سردم است ژاکت می پوشم.
اولیور ناهار چی داریم؟؟؟

Sunday, July 17, 2005

Ù­
این روزها، روز خوب با روز بد تفاوت چندانی ندارد، زیاد تلاش نکن...

Wednesday, July 13, 2005

Ù­
زندگی من به سه بخش تقسیم می شه
کار، کار، کار
دبستان دخترانه 17 شهریور
پایگاه اطلاع رسانی هاتف
روزنامه توسعه

Saturday, July 09, 2005

Ù­
خورشید موهاش رو از پشت بسته و قصد رفتن داره.
دریا هر لحظه به دامن ساحل بوسه می زنه.
من دستام تو جیبم، آرزوهام رو لمس می کنم.

خورشید موهاش رو از پشت بسته و قصد رفتن داره.
دریا هر لحظه به دامن ساحل بوسه می زنه.
من آرزوهام رو به دریا می ریزم.
بر می گردند...
می دانم...

Thursday, July 07, 2005

Ù­
آدما دونه دونه ترکیدند، ماشینا دونه دونه منفجر شدن، خونه ها دونه دونه خراب شدن، من موندم و چند تا سوسک بالدار. حالا چند روزه من و این سوسکهای بالدار تصمیم گرفتیم دنیا رو از نو بسازیم. کار جالبی یه. سرم حسابی گرم شده .امروز که جلوی آینه خودم رو دیدم فهمیدم من هم یک سوسک بالدار شدم با دو تا شاخک خیلی قشنگ... داریم یک دنیا می سازیم برای سوسکها...یه دنیا برای سوسکهای بالدار...

Wednesday, July 06, 2005

Ù­
هر عکس خبر نیامدن تو را می دهد...کاش هیچوقت برنگردی...اینجا دیگر نام کوچه ها و انسانها عوض شده است... اینجا بودن تو مثل ماری در میان عقربهاست...هرگز نیا...

Monday, July 04, 2005

Ù­
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی

Sunday, July 03, 2005

Ù­
زندگی مثل زغال اخته می مونه
یه طعم گس داره باید یک کیلو بخوری تا چند تا دونه شیرین از توش در بیاد....

تو عزیز منی چه بخوای چه نخوای! عزیزم به جای من تصمیم نگیر، من خودم می دونم کی رو دوست داشته باشم....

Saturday, July 02, 2005

Ù­
روز اول مهر ماه 19 سال پیش وقتی مامانم من رو به مدرسه می برد دستش رو ول کردم تا تمام مردمی را که به تماشای من ایستاده بودند تا مدرسه رفتن من رو تماشا کنند بفهمند که من آنقدر بزرگ شده ام که تنها به مدرسه می روم!!!!
سه سال بعد وقتی در میان بمب و موشک در روستایی در نزدیکی تهران به مدرسه می رفتم می خواستم همه بدونند که اونقدر بزرگ شدم که که می تونم حتی در یک روستا تنهایی به مدرسه برم. سال بعد وقتی جنگ تموم شده بود و من و خانوادم از ایران رفتیم می خواستم تمام مردم انگلستان بدونند که من، دانش آموز ایراننی اونقدر بزرگ هستم که در مدرسه ای زبونشون رو نمی دونم می تونم تنهایی به مدرسه برم.
همیشه می خواستم بگم که خیلی بزرگ شدم.
امروز در آستانه بیست و ششمین سال تولدم می دونم که خیلی کوچیکم. خیلی!!!!

Tuesday, June 28, 2005

Ù­
دیشب که اومدی دیگه التماست نکردم بمونی چون می دونستم دوساله این گریه ها معجزه نکرده و دیگه کار از معجزه گذشته. دیشب که اومدی التماست کردم که من رو هم با خودت ببری. گفتی نمیشه. هر چی من بیشتر التماس می کردم تو بیشتر بی اعتنا میشدی. دیشب تو دوباره من و گذاشتی و رفتی. اشکالی نداره. این روزها روزهای بدیه می دونم شاید برای تو هم اینطوری باشه. شاید دل تو هم تنگ شده. شنیدم که سراغم رو گرفتی. شنیدم که برام پیغام فرستادی که تو این روزا مواظب خودم باشم. چقدر روزای بدیه. چقدر روزای سختیه.
این روزها اونقدر کار می کنم تا هیچ چیز نتونه تو ذهنم جایی برای خودش باز کنه. این روزا خیلی خستم.خیلی. بیا. بیا با هم برویم رویا ببینیم. خسته ام.
یک روز بیا و به من بگو که باور ما از عشق کجا گم شد؟
بیا. دیگر هیچ چیز معجزه نمی کند.

Saturday, June 25, 2005

Ù­
تمام شد، فردایی نمی بینم.

Friday, June 24, 2005

Ù­
پناه بر عشق!
دورکعت گریستن در آستین آسمان
برای دوری از یاد تو واجب است

اینجا زمان از پی رازها و آوازها
مرهم فریب فراموشی نیست

تنها خراش بی شفای آن جراحت
بهانه بی سوال مرگ من است

دریغا که عشق...
خوابی از خوابهای خاکستر است!
از عقوبت خوابهای خاکسترت نمی ترسی؟؟؟

Thursday, June 23, 2005

Ù­
این بچه هم به جمع وبلاگ نویسا پیوست.

Wednesday, June 22, 2005

Ù­
مخاطب پيام بوش درباره انتخابات رياست جمهوري ايران چه کساني هستند؟

درست يک روز مانده به انتخابات رياست جمهوري ايران جرج بوش طي پيام مداخله جويانه اي انتخابات ايران را غير دموکراتيک خوانده و تلويحا از مردم خواست در انتخابات شرکت نکنند. به نظر مي رسد دو گروه خواسته يا ناخواسته به اين پيام لبيک گفتند: يکي تحريم کنندگان انتخابات که با عمل خود مشروعيت حکومت را زير سوال مي برند و دوم گفتماني که ادعاي تشکيل حکومت جهاني و ضديت با امريکا را دارد و همه دستاوردهاي سياست خارجي کشور را يک شبه مي خواهد بر باد دهد. اولي خواسته مستقيم بوش را برآورده مي کند و دومي شرايط تنش و ترکتازي را براي نومحافظه کاران دولت امريکا فراهم مي کند


روابط تنش زا و خصومت آميز ايران و امريكا بيش از 25 سال است كه ادامه دارد. جمهوري اسلامي ايران امريكا را شيطان بزرگ و امريكا نيز ايران را جزو محور شرارت مي داند. تحولات داخلي هر كدام از اين دو كشور از جمله انتخابات رياست جمهوري تاثير مستقيم بر مناسبات آنها با يكديگر دارد. پيامها، سخنان و رفتارشان مي تواند بر رفتار مردم و زمامداران موثر باشد. جمهوري اسلامي ايران نزديك به شش ماه است كه مقدمات برگزاري انتخابات رياست جمهوري را فراهم مي آورد و برگزاري با شكوه آن را نه تنها براي مشروعيت نظام مهم مي داند بلكه به تاثير مستقيم آن در افزايش يا كاهش قدرت چانه زني ايران در دو موضوع اساسي مذاكرات هسته اي و فشارهاي اروپا و امريكا در خصوص حقوق بشر و آزاديهاي سياسي اجتماعي آگاه است.
جورج بوش رئيس جمهور آمريكا دقيقا يك روز مانده به انتخابات رياست جمهوري ايران طي بيانيه اي در خصوص انتخابات ايران، زمامداران آن را غير منتخب عنوان كرده و تصريح كرد مردم ايران شايسته و سزاوار يك سيستم حقيقي واقعي دموكراسي اند كه انتخابات در آن به راستي و صداقت انجام گيرد.
اكنون سوال اين است كه دولت امريكا از صدور اين بيانيه چه هدفي را دنبال مي كند؟ آيا چنين رفتاري بر خلاف صحبتها و شعارهاي انتخاباتي اكثريت نامزدهاي رياست جمهوري در ايران نبود كه خواستار گفتگو با امريكا و حل فصل مسالمت آميز مشكلات و برقراري روابط با آن بودند؟ آيا اين بيانيه موجب تقويت مواضع گروههاي تندرو و تضعيف مواضع ميانه روها و اصلاح طلبان نبود؟ آيا امريكاييها نمي توانستند يك روز نيز صبر كنند و بدون مداخله آنها مردم ايران رييس جمهور خود را انتخاب نمايند؟
براي پاسخ دادن به پرسشهاي فوق سه حوزه زير را بررسي مي کنيم: 1- مخاطبان آن پيام چه كساني هستند و اين پيام چه تاثيري در رفتار انتخاباتي آنها مي تواند داشته باشد؟ 2) گوينده پيام كيست و چه تفكر، رويكرد و اهدافي را در مورد ايران پيگيري مي كند؟ 3) بافتار سياسي و اجتماعي پيام داراي چه ويژگيها، تحولات و فرايندهايي است؟ و اين پيام در رويكرد ايران و سياستهاي آن چه تاثيري دارد؟
پيام در قالب "بيانيه بوش درباره انتخابات ايرن" بيان شده است. بيانيه با اشاره به دستاوردهاي آرمان آزادي در خاورميانه بزرگتر و در كشورهاي افغانستان، عراق و فلسطين آغاز مي شود و صحنه خاورميانه را صحنه شكل گرفتن تغيير و تحولي توام با اميد تلقي مي كند كه در آن مردم آزادي خود را مطالبه مي كنند. سپس پيام مستقيما به ايران اشاره كرده و مي نويسد:
"امواج آزادي در حال پوشش در منطقه سرانجام به ايران نيز خواهد رسيد. مردم ايران وارث تمدني بزرگ و سزاوار دولتي هستند كه به آرمانهايشان احترام بگذارد و راه را براي ثمر بخشي استعداد و خلاقيت آنها هموار كند. امروز ايران توسط حكامي اداره مي شود كه آزادي را در داخل سركوب كرده اند و ترور را به سراسر جهان گسترش مي دهند. قدرت در دست چند نفر غير منتخب است كه از طريق يك روند انتخاباتي بي اعتنا به الزامات اساسي و بنيادي در دموكراسي به قدرت رسيده اند. انتخابات 27 خرداد متاسفانه با اين سابقه اختناقي مطابقت دارد. حكام ايران بيش از هزار نفر را كه خواستار نامزدي بودند از جمله اصلاح طلبان محبوب نزد عامه و زنان را كه براي آزمون آزادي و دموكراسي در ايران تلاش بسياري داشته اند كنار گذاشته اند. مردم ايران شايسته و سزاوار يك سيستم حقيقي و واقعي دموكراسي اند كه انتخابات در آن با درستي و صداقت انجام گيرد و رهبران به آن پاسخگو باشند نه آن كه صرفا عكس العمل نشان دهند"
در آستانه انتخابات رياست جمهوري در ايران، مخاطبان پيام مزبور را با توجه به تاثير گذاري پيام بر رفتارشان مي توان به دو دسته تقسيم كرد: نخست مخاطباني كه امريكا را دشمن خود، نظام و كشور تلقي كرده و بر خلاف نظر آن عمل مي کنند و دوم مخاطباني كه به نوعي همدلي با پيام نشان داده و به حمايت امريكا دلگرم مي شوند. گروه اول واكنشي سريع به پيام دارد و سعي مي كند درست بر خلاف نظر پيام دهنده عمل نمايد. آن را مداخله در امور داخلي كشور تلقي كرده و نشانه اي از تداوم خصومت امريكا ارزيابي خواهد كرد كه مستحق پاسخي دندان شكن است. در قالب رفتار انتخاباتي اين گروه بر شركت در انتخابات و تشويق ديگران در مشاركت انتخاباتي تمايل بيشتري يافته و عزمشان جزم تر خواهد شد. اين گروه در ميان نامزدهاي انتخاباتي نيز به نامزدي تمايل نشان مي دهد كه پيام سلبي به امريكا مي دهد و آن را دشمن درجه يك امريكا تلقي كرده و بر مبارزه بر آن پا فشاري مي كند. با بررسي عيني و دقيق گفتار هاي انتخاباتي هشت نامزد رياست جمهوري در طي دوره تبليغات انتخاباتي و يا سوابق فكري، سياسي و مديريتي آنها مشخص مي شود كه به طور عيني تنها آقاي محمود احمدي نژاد است كه در ارتباط با مساله برقراري ارتباط با امريكا نظري کاملا متفاوتي دارد. كانديداهاي اصلاح طلبان و ميانه روها به صراحت از برقراري روابط با امريكا حمايت مي كردند. آقايان قاليباف، محسن رضايي و لاريجاني نيز ديدگاهي كمابيش مشابه داشتند. بنابراين با توجه به دو گزينه فوق مي توان نتيجه گرفت كه پيام بوش در خصوص انتخابات ايران بر روي گروه نخست تاثير سردي نسبت به امريكا و كانديداهاي طرفدار روابط واشنگتن داشته و تاثير ايجابي در حمايت از كانديداهاي نفي كننده روابط داشته است.
اما تاثير پيام بر روي مخاطبان گروه دوم متفاوت است. در بافتار انتخاباتي ايران و در مورد شركت يا عدم شركت در انتخابات يا راي به هر كدام از نامزدها سه دسته اصلي مي توان مشاهده كرد: گروه تحريميان ، گروههاي ميانه رو طرفدار برقراري ارتباط با امريكا و گروه مخالف با برقراري ارتباط با امريكا. تاثير پيام بر روي گروه سوم بررسي شد. در مورد گروه تحريميان مي توان استدلال كرد كه پيام بوش براي آنها اميدوار و دلگرم كننده ب